سرویس ویژه نمایندگی لنز و عدسی های عینک ایتالیا در ایران با نام تجاری LTL فعال شد اینجا را ببینید  /  سرویس ویژه بانک پاسارگارد فعال شد / سرویس ویژه شورای انجمنهای علمی ایران را از اینجا ببینید       
کد خبر: ۱۲۸۵۹۰
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۰۷:۵۵
وجود کودکان کار در جامعه ما رنگ و بویی تازه ندارد، اما هر وقت که با این واژه تلخ روبرو شده ایم، کارمان آه کشیدن بوده و غصه خوردن!

شعارسال: تقریباً هر روز او را می بینم، پسر بچه ای حدوداً ۱۰ ساله با یک ترازوی قدیمی... پاتوقش کنار خیابان محل زندگی من است.

هر روز از جلوی او رد می شوم و تنها یک لبخند خشک و خالی را تحویلش می دهم، امروز هم بنا به رفع حاجات بیرون از خانه، راهی خیابان می شوم، هوا سرد است و دلم نمی آید از کنار بخاری دور شوم اما مجبورم!

هوا بسیار سرد است، نرم افزار هواشناسی روی گوشی ام را چک می کنم، هم اکنون هوای کلانشهر تبریز ۲ درجه زیر صفر است ولی سردتر نشان می دهد!

به ورودی خیابان که می رسم، پاهایم می لرزند، نه از شدت سرما بلکه از دیدن همان پسر بچه ای که روی آسفالت سرد و خشن این روزهای تبریز در این خیابان نشسته است، تن پوش درست و حسابی بر تن ندارد و همین هم داغ دلم را بیشتر می کند!

مادر باشی و این صحنه را ببینی بدتر است، بدتر که نه، وحشتناک و تاثر برانگیز...

دلم می سوزد، برای این روزگار تلخ، برای پسربچه ای که به دنیا آمده است اما روی خوشی از این دنیا تاکنون ندیده!

نزدیکش می شوم، می خواهم پای درد و دل هایش بشینم، خیلی وقت بود که سوژه های خبری ام ته کشیده بودند، اما من این را شرح یک داستان می نویسم نه یک سوژه خبری برای خبرنگاری چون من!

وزن گیری ام را بهانه می کنم و پای صحبت را با وی باز.

به شوخی می گویم، ترازویت خراب شده، وگرنه من این همه هم نمی شوم! لبخندم را بیشتر می کنم تا به دل نگیرد، نگاهم می کند و لبخند تحویلم می دهد.

روبرویش زانو می زنم، پول وزن گیری را به وی پرداخت می کنم و اسمش را می پرسم، می گوید: نمی دانم اسم واقعی ام چیست! همه به یک اسم صدایم می کنند، میلاد، مجید، ممد! (می خندد)...

شما هر چه می خواهید صدایم بزنید!

می گویم چرا اسمت را نمی دانی، خب از مادر یا پدرت بپرس! جوابی به تلخی می دهد و می گوید، من نه مادر دارم و نه پدر... از وقتی چشم باز کرده ام یا چند تا بچه پیش یک مرد زندگی می کنم، نه زندگی نمی کنم، زنده ام...

از یک پسر بچه ۱۰ ساله انتظار ندارم این جملات را بشنوم، اما به تلخی باورشان می کنم...

بغضم گرفته است ولی آن را فرو می خورم، می پرسم: مجبوری کار کنی؟ سرش را تکان می دهد و می گوید: آره مجبورم، برای سیر ماندن و داشتن یک سقف بالای سرم برای خوابیدن های شب هایم، کار کنم.

از آرزوهایش می پرسم، می گوید: بزرگترین آرزویم هیچ وقت برآورده نمی شود، می پرسم حالا تو بگو... اشک از چشمش فرو می ریزد و می گوید: آرزو می کنم کاش نبودم، کاش به دنیا نمی آمدم...

سکوت می کنم، جوابی ندارم... دستان یخ زده اش را می گیرم و می گویم، حتما سردت شده است، می آیی با هم برویم و باقلا بخوریم، با سر قبول می کند، خوشحال می شوم.

حس مادرانه ام برای تن پوشش هم دغدغه دارد، لباس مناسبی برایش تهیه می کنم، می دانم خیلی سردش شده است، ولی این تنها پسربچه ۱۰ ساله سر خیابان ما نیست که سردش شده باشد، دستان خیلی از کودکان کار یخ زده و من نمی دانم این دردها را درمان کی خواهد بود؟!

وجود کودکان کار در جامعه ما رنگ و بویی تازه ندارد، اما هر وقت که با این واژه تلخ روبرو شده ایم، کارمان آه کشیدن بوده و غصه خوردن!

کودک به دنیا آمده است برای کودکی کردن در مقطعی از زندگی اش و در ادامه رشد و بالندگی اش تا زمانی که به عرصه کار ورود کند و امان از دل کودکانی که مجبورند زود بزرگ شوند و زود طعم کار کردن را باید بچشند.

ولی نباید فراموش کرد، آغوش خیابان آن قدر گرم نیست که کودکی گریه هایش را به آن جا پناه دهد. در دنیای کوچک کودکان کار که هر روز بیشتر سیاه می شودبه جستجوی امیدی هستیم برای بیگناه ترین گروه انسانی که درگیردنیایی خشن شدند .تا کودگی گم شده ی خود را پیدا کنند.

سایت شعارسال، با اندکی اضافات و تلخیص برگرفته از سایت خبری تحلیلی ائل خبر، تاریخ انتشار: 27دی1396 ، کدخبر: 62388: www.elpress.ir


اخبار مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
آخرین اخبار
پربازدیدترین
پربحث ترین