سرویس ویژه نمایندگی لنز و عدسی های عینک ایتالیا در ایران با نام تجاری LTL فعال شد اینجا را ببینید  /  سرویس ویژه بانک پاسارگارد فعال شد / سرویس ویژه شورای انجمنهای علمی ایران را از اینجا ببینید       
کد خبر: ۱۶۶۷۱۵
تاریخ انتشار: ۱۳ آبان ۱۳۹۷ - ۰۷:۱۸
ملک جهان خزاعی، چهره ماندگار و میراث‌دارِ فرهنگ ملی و قومی ایران، طراحی صحنه و لباس را با اسم خود در جهان به حرفه‌ای‌ترین شکل ممکن نمایش داد. او با پیتر بروک در «ملاقات با مردان برجسته» و «نمایش‌های مقدس» و همچنین با لیندسی اندرسون و کلیفورد ویلیامز همکاری داشته است.

شعار سال: در کارنامه او همکاری با فیلم‌سازانی مانند بهمن فرمان‌آرا، حسینعلی لیالستانی، مسعود کیمیایی، خسرو هریتاش، مجتبی راعی، تهمینه میلانی، واروژ کریم‌مسیحی و... به چشم می‌خورد. او خود را روستازاده‌ای می‌داند که مدرک کارشناسی ارشدش را در سمتِ مدیر هنری از افلید یونیورسیتی کالج گرفته و دوره کارآموزی خود را در رویال شکسپیر گذرانده است.

چطور در سال 1342 که دهه محدوديت زنان براي تحصيل و ورود به جامعه است، شما از تربت‌حيدريه در 12 سالگي به لندن مي‌رويد و بعد در رشته نقاشي و مجسمه‌سازي تحصيل مي‌کنيد؟
پدر من ايلياتي بود و ما در هيچ شهري زندگي نمي‌کرديم. پدرم به‌خاطر مدرسه نزديک‌ترين شهر را انتخاب مي‌کرد و خانه مي‌خريد و ما دوره مدرسه را در آنجا مي‌گذرانديم، ولي تعطيلات در آنجا نبوديم و برمي‌گشتيم به روستاي خودمان که در قريه کدکن بود. پدرم معتقد بود دختر و پسر هيچ فرقي با هم ندارند و بايد تحصيل کنند، بنابراين همه خواهر و برادرهايم تحصيلات عاليه داشتند. البته شايد اگر پدرم زنده مي‌ماند اجازه نمي‌داد من در اين رشته تحصيل کنم، چون به نظرشان به‌دردبخور نبود. او فقط من را به انگلستان پيش خواهر و برادرم فرستاد و بعد فوت کرد، ضمن اينکه پدرم با آقايي که در مورد عشاير ايران تحقيق مي‌کرد و کتاب مي‌نوشت دوست شده بود و آن آقا سرپرستي ما را قبول کرد و اين‌طور شد که ما به فرنگ رفتيم تا تحصيل کنيم.
خيلي عجيب است، چون در آن زمان خيلي از خانواده‌هاي پايتخت‌نشين به دخترانشان اجازه ادامه تحصيل نمي‌دادند، اما شما که در اين مرکزيت نبوديد، در ابتداي نوجواني براي تحصيل از کشور خارج شديد!
شايد خانواده‌هايشان اجازه نمي‌دادند يا شوهر کرده بودند يا نمي‌خواستند، اما اين مسئله در مورد عشاير صدق نمي‌کند. عشاير معتقدند فرقي بين دختر و پسر نيست.
‌چه چيزی باعث شد وارد هنرهاي تجسمي شويد و اين رشته را انتخاب کنيد؟
من از بچگي، رفتار خاصي داشتم و در تخيل زندگي مي‌کردم و به نقاشي و خيالات و داستان علاقه داشتم، خيلي هم اصرار داشتم که اين کار را خواهم کرد با وجود اينکه برادرم و خواهرم مخالف بودند و مي‌گفتند چون رياضياتت خوب است حداقل معماري بخوان، ولي معماري چيزي نبود که من دنبالش مي‌گشتم. دنبال اين بودم که نقاش بشوم و نقاش هم شدم. بعد در دوره تخصصي، رشته‌ام را عوض کردم.
نخستين‌بار شما به‌خاطر نويسندگي و تصوير‌گري «سنگ صبور» و «شاهزاده و آهو» به‌عنوان نويسنده برگزيده در فرانسه در جهان مطرح مي‌شويد، نه به‌خاطر طراحي لباس و صحنه، اين چطور اتفاق افتاد؟
نه اين اشتباهي است که همه مي‌کنند. ببينيد اين کتاب‌ها براي بچه‌هاست، از تيترش معلوم است. اينها افسانه‌هاي عاميانه است، هر کس دوست داشته باشد مي‌تواند اينها را دوباره بنويسد؛ مثلا سنگ صبور را هيچ‌وقت هيچ‌کسي ننوشته، سنگ صبور را همه به ما گفته‌‌اند.
‌يعني قصه‌هاي شفاهي که دهان‌به‌دهان نقل شده و خالقش معلوم نيست.
دقيقا، من شاهزاده و آهو و 11 افسانه ديگر را دوباره نوشتم و فيلمش را ساختم و حالا داستانش از اين قرار است که من يک بچه چهارساله داشتم که با او به ايران آمدم. او هم فارسي بلد نبود و من وقتي برايش قصه تعريف مي‌کردم همان قصه‌هايي را مي‌گفتم که خودم در بچگي شنيده بودم؛ مثل «نمکي» و «سنگ صبور» و... پسرم به من گفت چرا اين قصه‌ها را تلويزيون نشان نمي‌دهد و من فکر کردم شايد بچه‌هاي ديگر هم همين فکر را بکنند. اين شد که خودم پيشنهاد دادم «افسانه‌هاي کهن فارسي» به فيلم تبديل شود، هيچ‌وقت هم تصميم نداشتم که خودم آنها را بسازم. تهيه‌کننده‌اي که در آن زمان با او کار مي‌کردم گفت طرح اين پيشنهاد را بنويس، من هم نوشتم و به تلویزيون ارائه دادم. آنها هم استقبال کردند و قرار شد من طراحي کنم و خانم مروا نبيلي هم که از آمريکا آمده بودند، کارگرداني آن را انجام بدهند. خانم نبيري آمدند و چون کار را به صورت انيمیشين زنده انجام دادند غيرقابل مونتاژ شد و درنمي‌آمد. تهيه‌کننده آمد و به من گفت تو اين پروژه را گردن من انداختي و بايد خودت کار را تمام کني. گفتم من يک طراح شناخته‌شده‌ام و هيچ‌وقت نمي‌روم يک کارگردان بد شوم. ايشان از من قول گرفتند که يکي از اين افسانه‌ها را کار کنم. گفتند اگر از ديد خودت بد شد من جاي تو يک اسم ديگر روي سازنده مي‌گذارم؛ مثلا يک نام الکي. من نارنج و ترنج و يک قصه ديگر را کار کردم، اما چون بايد مي‌رفتم افغانستان سر کار پيتر بروک، ديگر خبر نداشتم که اين فيلم‌ها چه شدند. متوجه شدم تلويزيون اين فيلم‌ها را به‌کرات پخش کرده و معلوم شد در بازار جهاني اين فيلم‌ها را بيشتر از هر فيلم ديگري خريده‌اند. بعدا از من خواستند هروقت دلم خواست، افسانه بسازم که من 11 تا قصه ديگر را هم‌زمان با انقلاب ساختم و اينها تا به حال دومرتبه از شبکه زد- دی اف پخش شده. من اين فيلم‌ها را با خودم بردم، چون آن‌موقع در اينجا قابل پخش نبودند.
‌بااين‌همه شما افسانه‌هاي کهن فارسي را به صورت فيلم درآورديد، ولي چطور براي کتاب «سنگ صبور» و «شاهزاده و آهو» جايزه گرفتيد؟
ماجرا اين‌طور شد که موزه مردم‌شناسي پاريس براي افسانه‌هاي کهن پارسي يک پروژکسيون «نمايش فيلم» گذاشته بود و مردم هم مي‌آمدند که فيلم را ببينند. دو، سه روز قبل از اين پروژکسيون در موزه هماهنگي‌هاي لازم را انجام مي‌دادم که آيا پروژکتور به نوع نگاتيو من که 16 ميلي‌متري بود مي‌خورد يا نه و باقي موارد را کنترل مي‌کردم، در بين راه ويترين کتاب‌فروشي‌ای توجهم را جلب کرد. ايستادم به تماشا. ديدم روي جلد کتابي به فرانسه نوشته «ماهي سياه کوچولو» شاهکارِ عرب! من هم رفتم تو به آن خانمي که صاحب آنجا بود گفتم «باعث خجالته اين کتاب مال نويسنده ايراني به اسم صمد بهرنگي است يعني شما يک ذره تحقيق نمي‌کنيد؟ چرا نوشتيد شاهکار عرب!» آن خانم هم ناراحت شد و توضيح داد که يک نفر اين کتاب‌ها را ترجمه کرده؛ به آنها گفته بود نويسنده ماهي سياه کوچولو يک عرب است و آن خانم هم چاپ کرده. از من سؤال کرد که شما ايراني هستيد؟ گفتم بله. به من گفت صندوقچه‌اي از نويسندگان جهان تهيه مي‌کنند که ايران هم جزء آن فهرست است. يک نوشته معاصر، يک افسانه و يک آيين مي‌خواستند، از من پرسيد: «شما مي‌توانيد به ما کمک کنيد؟ شما نويسنده‌ايد؟» گفتم من نويسنده نيستم من فيلم‌سازم؛ اگر هم مي‌خواهيد افسانه ببينيد، دو روز ديگر در موزه مردم‌شناسي اکران فيلم‌هايم هست و به او دو تا بليت دادم و در مورد نويسنده معاصر هم گفتم خانم گلي ترقي دوست من است و من به شما معرفي‌شان مي‌کنم و شما هم اگر آيين مي‌خواهيد بايد با مرکز فرهنگي سفارت تماس بگيريد و من نمي‌توانم کمکتان کنم. تا اينکه اين خانم آمد و فيلم شاهزاده و آهو را ديد. چون اين فيلم مخاطب کودک داشت و زيرنويس براي بچه‌ها سخت بود، من جاي ترجمه، گفتار گذاشته بودم يعني از اول که مي‌گويد «يکي بود يکي نبود» در سکوت‌ها به زبان فرانسه قصه را تعريف مي‌کنند اما فيلم با زبان اصلي پخش مي‌شد.
اين فيلم‌ها چنددقيقه‌اي هستند؟
فيلم‌ها بلندند.
‌خب برگرديم به ادامه ماجرا...
بله آن خانم به من گفت اين گفتار ميان فيلم را چه کسي نوشته؟ گفتم خودم، گفت همين گفتار را به من بده. من هم دادم و اين خانم هر بار به من زنگ مي‌زد که تصاويري که در فيلم هست را توضيح بده. ببينيد نوشتن يک‌جور تصويرگري با حروف است و تصويرگري با قلم‌مو و رنگ است. اين خانم کتاب من و خانم ترقي و يک کتاب آشپزي را که نمي‌دانم مؤلفش که بود، گرفت و گفت مي‌خواهد تصاوير توي کتاب‌ها با هم متفاوت باشد، من هم گفتم که براي داستان خودم مي‌توانم تصويرگري کنم اما براي خانم ترقي و آن کتاب ديگر خانم ليلي متين دفتري را بهشان معرفي کردم چون از نقاشان خوب ما بود و با خانم گلي ترقي هم آشنا بود. کتاب آشپزي را هم با عکس گذاشتند.
اين کتاب حدودا چند صفحه است؟
دقت نکردم؛ فکر مي‌کنم حدودا 60 صفحه.
‌پس چرا من و نسل ما اين کتاب‌ها را نديده‌ایم؟
ببينيد؛ من آن زمان ايران نمي‌آمدم اما چون اين دو کتاب جايزه گرفته بودند يک نمونه‌اش را براي کانون فرستادم و گفتم اگر بخواهيد من طرح‌هاي اورجينالش را هم به شما مي‌دهم، اصلا جوابم را هم ندادند.
‌وقتي اين خانم رفتند موزه که فيلمتان را ببينند فقط شاهزاده و آهو پخش مي‌شد يا همه کارها؟
آن روز که آن خانم رفتند موزه، پروژکسيونِ فيلمِ شاهزاده و آهو بود که به مناسبت نوروز پخش شد و بعدش هم هفت‌سين چيديم و... .
‌بعد از اتمام تصويرگري کتاب، سرنوشتش چه شد؟ کجا رونمايي شد؟
خب پروژه اين کتاب را تمام کردم؛ هم در بخش نوشتن هم در بخش تصويرسازي. اين خانم کتاب را از من گرفت و کتاب رفت سالنِ کتاب. سالن کتاب سالي يک مرتبه در پاريس تشکيل مي‌شود. بعد با من تماس گرفتند که کتاب تو جايزه اول سالن را گرفته و تجديد چاپ مي‌شود و پول اضافه‌اي به من دادند و تبريک گفتند و تمام شد. ضمنا اين را هم بگويم که کتاب به دو زبان بود؛ يک صفحه‌اش فارسي بود يک صفحه‌اش فرانسه. يعني افسانه‌ها به دو زبان کار شد. اين خانم مجددا با من تماس گرفت و گفت ما آمار گرفتيم بيشترين خريدارهاي کتاب تو که سه بار چاپ شده فرانسوي هستند تا ايراني؛ اين بار انتخاب با خودت، بيا و يک افسانه ايراني را انتخاب کن و فقط به فرانسه کار کن، اين شد که من سنگ صبور را نوشتم و تصويرگري کردم که اين بار جايزه زنان را گرفت و باز هم از من خواستند که کتاب بنويسم اما وقت زيادي براي اين کار لازم بود. ببينيد تصويرگري اين کارها سخت است؛ مثلا وقتي قصد داري بازار را بکشي تا عمق آن بايد پيدا باشد و وقت مي‌گيرد ضمن اينکه پول کتاب را بد مي‌دهد و وقت زيادي از آدم مي‌گيرد. من هم بي‌کار نبودم؛ کار داشتم درنتيجه پيشنهاد کتاب سوم را خودم دادم اما کارش نکردم.
‌باعث تأسف است که ما هيچ عکسي از اين تصويرگري‌ها نديديم و در ايران اين کتاب را نداريم.
من يک فتوکپي ازش دارم، برايت بياورم ببين. (مي‌رود و کتاب را برايم مي‌آورد. با حيرت و شعف صفحه‌هاي کتاب را ورق مي‌زنم؛ به تصويرگري‌هاي درخشانش نگاه مي‌کنم).
‌با آبرنگ کار شده يا گواش؟
با گواش. البته اينکه دست شماست، کيفيتش خوب نيست چون فتوکپي اصل کتاب است. اصلش دست