سرویس ویژه نمایندگی لنز و عدسی های عینک ایتالیا در ایران با نام تجاری LTL فعال شد اینجا را ببینید  /  سرویس ویژه بانک پاسارگارد فعال شد / سرویس ویژه شورای انجمنهای علمی ایران را از اینجا ببینید       
کد خبر: ۲۲۱۱۸۸
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۳۹۸ - ۰۲:۲۴
«کارش ردخور نداره. بچه‎دار نمی شی؟ ماشینت رو دزد برده؟ با شوهرت مشکل داری؟ بدخواه و حسود داری؟ یه سر برو سراغش، دست خالی برنمی‎گردی»؛ هرکس در زندگی‎اش دست‎کم یک‎بار یکی از این توصیه‎ها را شنیده‎است.

شعارسال: زمان پدرومادرهایمان، معرفی کردن و رجوع به رمال، دعانویس و آینهبین عیبوعاری مخفی کردنی نبود. بعدها تا دور به ما برسد، وضع روزگار عوض شد. تعداد درسخواندهها زیاد، دسترسی به متخصصان حوزههای مختلف و کمک گرفتن ازشان، راحت و اتفاقات و دلیل رخدادن یا ندادنشان فهمیدنیتر شد.

پس حالا طبیعتا برای هر گره و مشکلی، باید سراغ اهلش یعنی مثلا پزشک، روانشناس و پلیس را بگیریم اما همه این کار را نمیکنند. گواهش بیشمار کانال و صفحه طالعبینی و دعانویسی در فضای مجازی با کلی عضو و طرفدار و فراوان طالعبین و دعانویس در کوچهپس‌کوچهها و خانههای قدیمی و آرایشگاهها با کلی مراجعهکننده معتقد به آن هاست.

برای سر درآوردن از کار غیبگوها یا درستترش مدعیان غیبگویی، رفتیم پیش یکی از کارکشتههایشان. خانم دعانویس میانسال توی سالن آرایشگاهش، نسخه مشکلاتمان را پیچید

دعانویسی در آرایشگاه زنانه

به دوستان، آشنایان و همکارهایم سپردهبودم برایم یک دعانویس خبره پیدا کنند. کلی اسم و نشانی به دستم میرسد که یکیشان توجهم را بیشتر از همه جلب میکند؛ خانمی در سالن آرایشگاهش در یکی از مناطقنسبتا خوب شهر، برای مشتریهای آشنا و قابل اعتماد دعا مینویسد. یک روز بعد از پایان کار میروم تا تهوتوی ماجرا را دربیاورم.

ساعت از 7 بعدازظهر گذشته به آرایشگاه مرموز میرسم. از مشتری خبری نیست و خوشحالم که میتوانم بدون مزاحم کارم را انجام بدهم. با احتیاط به خانم میانسالی که پشت میز نشسته ‎‎است، میگویم «من مشکلی دارم که گفتن شما میتونین حلش کنین»، جواب میدهد: «فال قهوه؟» نامطمئن می‌گویم؛ بدجوری به مشکل خوردهام و دوستم او را به من معرفی کرده و گفته دعاهایش خیلی عالی است. اصرارم را که می‏بیند با چند سوال مطمئن می‏شود از اتحادیه آرایشگری نیامدهام و بالاخره قبول میکند.

میگوید: «خب! خودت میگی مشکلت چیه یا من بگم؟». هیجانزده میگویم: «شما بگین»، انگار توقع چنین چیزی را نداشته است، جواب میدهد: «نه، خیلی بهم فشار میاد»، اصرارم بیفایده است. شروع میکنم به تعریف یک قصه غیرواقعی سوزناک. بعد از چند دقیقه باور میکند، دختر بیچارهای هستم که همیشه کارهایش گره میخورد، در مصاحبه حضوری یک شغل خوب رد شده و حالا با آرزوی بازگشت معشوق خیالیاش به او امید بستهاست.

دلش برایم میسوزد، تأکید میکند: «تو آرایشگاه از این کارا نمیکنم. میدونی اگه اتحادیه بفهمه، چی می شه؟ ولی چون دختر صاف و سادهای هستی بشین و روتو برگردون!».

آهسته حرف زدن با موجودی که نیست!

صندلیام را برمی‌گردانم و از گوشه آینه روی دیوار چهرهاش را می‏بینم. یک سررسید و دفترچه روی میز است، چیزهایی توی دفترچه می‌نویسد. بعد به یک نقطه خیره میشود و می‌پرسد: «کجا میخواستی کار کنی؟»، «اونی که دوسش داری رو کیا میشناسن؟» «چند وقته با همین؟» و کلی سوال دیگر.

جوابهای پرتی می‏دهم ولی حواسم را جمع میکنم که حرفهایم یادم نرود چون بعضی از سوالهایش را در فواصل مختلف چندبار تکرار میکند تا مطمئن شود دروغ نمیبافم. بعد شروع می‏ کند به زمزمه کردن و آهسته حرف زدن با موجودی که من نمی‏بینم. بهش می‌گوید: «خیلی خب، باشه بهش می‌گم»!

بعد از چند دقیقه گپ و مشورت با کسی که وجود ندارد، میخواهد رویم را برگردانم. در همین لحظه پرده‏ جلوی در ورودی، کنار میرود و خانم جوانی با ظاهری مرتب و مستأصل وارد می‌شود. میگوید: «کارم خیلی گیره، فال قهوه فوری می‌خوام». خانم آرایشگر که نگران است من سوتی بدهم و لو برود، مشتری را فوری دست بهسر میکند: «فالگیرمون الان نیست، شمارهشو یادداشت کن و از خودش وقت بگیر».

بعد از رفتن او و رفع شدن خطر، با منت بهم یادآوری میکند: «خیلی شانس آوردی امروز سرم خلوته. من برای هرکسی این کارو نمیکنم، تو جای دخترمی و میخوام مشکلت حل بشه».

دوباره در قالبش فرو میرود و بعد از کمی تمرکز میگوید: «اینا دارن میگن مادر پسره زیرپاش نشسته که نیاد تو رو بگیره! می گن فکرش رو از سرت بیرون کن چون رفته سراغ یکی دیگه».

خنده و تعجبم را کنترل میکنم. کمی هم عصبیام که چرا دارم این همه مهمل را درباره ماجرایی الکی و عاشق بیوفایی که اصلا وجود ندارد، تحمل میکنم.

با لحنی دلسوزانه ادامه می‌دهد: «تعجب نکن، مردها همیناند. امروز عاشق و فردا فارغ» به او میگویم: «ما خیلی تو چشم بودیم. نمیشه فهمید طلسمی، دعایی چیزی برامون گرفتن یا نه؟» می‏گوید: «نه دخترجان. حتی اگه جادوتون هم کردهباشن کلاش 40روز دوام داره. اول و آخرش مادرشه که دشمنتونه و نمیذاره به هم برسین. قیدشو بزن یکی بهتر میاد سراغت».

به آنهایی فکر میکنم که برای گرههای مهم زندگیشان به کسی اعتماد میکنند که بهراحتی با خالیبندی گول میخورند. با ناراحتی می‌پرسم: «یعنی راهی نیست؟ می گن قبلا کار خیلی ‏ها رو راه انداختین».

خوشحال میشود و یکی از تجربههای موفقیتآمیزش را برایم تعریف میکند: «یه خانومی بود که حامله نمیشد. دعا بهش دادم، اومد بهم گفت بعد 13 سال باردار شده. الان که دارم می گم موهای تنم سیخ شده». هاجوواج نگاهش میکنم. فکر میکند مسحورِ تواناییاش شدهام ولی درواقع ماتِ این همه دروغ و توهمام.

رفع طلسم با 5 تا تخم مرغ!

دوباره شروع میکند به حرف زدن با موجودی که وجود ندارد و بهش جواب میدهد: «خیلی خب! بهش می‌گم». وارد فاز روانکاوانهمیشود: - «ببین، تو یه ترس تو وجودته که باعث می شه همیشه ته صف باشی و هیچی نشی؛ ترس از اینکه با طرفت ازدواج نکنی، ترس از اینکه استخدامت نکنن. همین ترسهاست که نمیذاره موفق بشی. حالا که این پسره رفته پی یه دختر دیگه تو هم مهرشو از دلت بکن اما اگه اصرار داری برگرده یه دعای محبت شدید برات مینویسم. تا یه هفته بخونش. هر روز برای خودت اسپند با نمک و فلفل دود کن. این وِردی هم که نوشتم به تعداد کلمات ابجدِ اسمت بخون و رو به طرف فوت کن! البته صبر کن، اینا دارن می‏گن هنوز با کسی وارد رابطه عمیق نشده و کار کارِ مادرهاست

میخواهم بدانم دیگر چه ترفندی بلد است که رو نکرده، بهش اصرار میکنم هرکار دیگری از دستش برمیآید انجام بدهد. - «برو پنج تا تخم مرغ بخر. زود برگرد تا برات رفع طلسم و جادو کنم. ولی دخترم تو این دوره زمونه که دخترا صد مدل آرایش میکنن و به خودشون می‏رسن تو زیادی ساده ‏ای. بیا پیش خودم پوستت رو پاک سازی کنم».

از پیشنهاد صمیمانه و درواقع بازارگرمیاش تشکر میکنم. میروم و با کیسه تخم‌مرغ برمی‌گردم. یکی‌یکی تخممرغها را برمی‏دارد و به پیشانی، کف دستها و پاهایم می‏کشد. ازم میخواهد اسم دوستها و فامیلهایم را بگویم. با هر اسم، خطی روی تخممرغ میکشد. بعد سکهای روی رأس تخممرغ میگذارد، بهم میگوید اسمهایی را که یکبار گفتهام تکرار کنم. روی یکی از اسمهایی که در دنیای واقعی وجود ندارد، تخممرغ میشکند. هربار این اتفاق تکرار میشود. فکر کنم حیرتم را از توی چشمهایم میخواند که میگوید: «الکی که نیست. اگه تونستی تخممرغ رو اینطوری بشکنی جایزه داری».

بهدلیل اسراف تخممرغها حرص میخورم و با سر حرفش را تأیید میکنم. حوصلهام سر رفته است و دیگر اسمی به ذهنم نمیرسد. شروع میکند به پچپچ کردن. با شکستن دو تخممرغ باقیمانده، همسایه سمت چپی و کسی که چهارشنبه من را دیدهاست به چشم زدن و نظر بد داشتن، متهم میکند و سر و ته قضیه را هم میآورد. مبلغ حق دعا را میگیرد، بهطور تهدیدآمیزی میگوید «شمارهمو داری ولی اگه جواب نگرفتی، هی زنگ نزنی بگی چرا و چی شد. من دیگه کارمو کردم».

سایت شعارسال، با اندکی اضافات و تلخیص برگرفته از خبرگزاری خبرآنلاین، تاریخ انتشار: 26تیر1398 ، کدخبر: 1280486: www.khabaronline.ir


اخبار مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
آخرین اخبار
پربازدیدترین
پربحث ترین