سرویس ویژه نمایندگی لنز و عدسی های عینک ایتالیا در ایران با نام تجاری LTL فعال شد اینجا را ببینید  /  سرویس ویژه بانک پاسارگارد فعال شد / سرویس ویژه شورای انجمنهای علمی ایران را از اینجا ببینید       
کد خبر: ۹۹۲۹۷
تاریخ انتشار: ۲۸ آذر ۱۳۹۶ - ۱۰:۱۶
این متن را برای قریب سه هزار جوانی نوشتم که بی رحمانه خالصانه ترین تلاش هایشان یا کذب خوانده شد یا به سخره گرفته شد.

شعار سال: اول بگویم که دلم سخت شکسته و عصبانی و خسته هم هستم اما این متن را به خاطر هاله حامدی فر و دکتر فریدون مهبودی و سیناژن ننوشته ام. این متن را برای قریب سه هزار جوانی نوشتم که بی رحمانه خالصانه ترین تلاش هایشان یا کذب خوانده شد یا به سخره گرفته شد. این دفاع من از نگاه های پرامیدی است که بیش از تولید وظیفه دارم از گزند یاس و خودباختگی شایع امروز محافظتشان کنم.

تقدیم به سیناژنی ها

————————————————————

شانزده هفده سال پیش یک سری آدم دیوانه به این فکر افتادند که چون بیوتکنولوژی بلد هستند پس بیایند داروی بیولوژیک تولید کنند. آن هم چه دارویی؟! پیچیده ترین مولکول بیولوژیک موجود در بازار دارویی آن زمان برای درمان ام اس.

چطور دارو را انتخاب کردند؟! یک جدول یک صفحه ای بود از واردات داروهای بیولوژیک، نگاه کردند دیدند بزرگترین عدد مربوط به واردات داروی آونکس است. فکر کردند چون ۱۰۰ میلیون دلار واردات دارد باید همین دارو را تولید کنند، معلوم نیست کدام شیرناپاک خورده ای به این ها گفته بود که جلوگیری از خروج ارز کار خوبی است!!!

خلاصه کل فروش شرکتشان ۳۰۰ میلیون تومان بود و یک پروژه دو میلیارد تومانی برداشته بودند. آن زمان ها به پروژه های دارویی دلار ۱۷۵ تومانی می دادند. اما به این ها ندادند. الکی که نبود دلار ۱۷۵ تومانی را می دادند که بروی ماده اولیه را یواشکی وارد کنی و ادای تولید در بیاوری. این بندگان خدا که مخشان تاب برداشته بود که واقعا بیایند و از بانک سلولی داروی بیولوژیک تولید کنند که شامل حالشان نمی شد. پول بیت المال است، علف خرس که نیست. مسئولیت دارد.

خلاصه یک آدم خائنی در آن زمان در وزارت صنایع یک مرکزی درست کرد بنام مرکز صنایع نوین، و خلاصه رانت گاه این قبیل دیوانه ها شد. به چندین پروژه وام دادند یکیش هم این داروی شاخ غول شکن این ها.

شروع کردند به کار. از یک طرف طی ۱۰ ماه با حداقل هزینه یک مرکز تولید داروهای بیولوژیک ساختند و از آن طرف شروع کردند به تحقیق توسعه مشترک با یک انستیتوی آلمانی در پیتی بنام فرانهوفر! خیلی انستیتو معتبری هم نیست مثلا افتخار می کند که تکنولوژی MP3 مال آن هاست !!!!

دردسرتان ندهم دارو تولید شد، حالا مگر می شود داروی بیولوژیک را بدون مطالعه بالینی وارد بازار کرد، آن هم دو سوکور. هرچه رفتند گفتن پدرتان خوب مادرتان خوب الان سه تا داروی بیولوژیک توی بازار است، مطالعه بالینیش کو؟! مسئولین یک نگاه عاقل اندر سفیهی به آن ها کردند که یعنی: شما خودت را با کی مقایسه می کنی؟!

و آن ها علی رغم دیوانگیشان فهمیدند. پس سرشان را عین ببعی انداختند پایین و رفتند التماس به نورولوژیست ها که برای مطالعه به ما بیمار بدهید.

از چند مطب بیرونشان انداختند و حتی روایت است که چند مورد گزارش مجنون خطرناک به نیروی انتظامی در آن دوران رسید از مطب متخصصین مغز و اعصاب!!! البته تحقیقات ما برای شناسایی مجنون مورد بحث به جایی نرسید جز اینکه خانم بوده، حرف زدن عادیش مدل داد زدن بوده و قد نامتعارفی هم داشته !!!!

نهایتا چندتا نورولوژیست نه چندان عاقل تر از خودشان پیدا کردند و مطالعه شروع شد و بعد از ارسال گزارش ده ماهه مطالعه معاونت غذا و دارو مجوز ورود به دارو را به آن ها داد.

البته مبادا فکر کنید که کسی از این اقدام دیوانه وار استقبال کرده بودها، بلکه داروی آونکس به کمبود بین المللی خورده بود و خدا هم یار دیوانگان است.

راستی یادم رفت که دارالمجانین این ناقص العقل ها نامش سیناژن بود. از آن روزها این جماعت هی دارو فروختند هی دستگاه خریدند، یک مزخرفاتی راجع به کیفیت مرتب بلغور می کردند و میلیون میلیون هم برای آن پول می دادند، هی کارخانه ساختند و هی خارجی ها می آمدند و از این وخامت جنون شگفت زده می شدند. اصلا کسی هم مجبورشان نکرده بودها اما خب بر دیوانه حرجی نیست.

بقیه می گفتند آخر نمی شود که یک عمر ملت راحت دارو آورده اند فروخته اند یا ادای تولید درآورده اند بعد این ها اینهمه مشقت می کشند، در شرایط تحریم ِبیوتکنولوژی، محیط کشت و تجهیزات تولید را از سه واسطه می گذرانند و با این تکنولوژی پیچیده تولید می کنند، بعد نمونه را می فرستیم بیوژن آمریکا آنها هم شاکی می شوند که چرا خبر ندادید مملکتتان چنین دار المجانینی راه انداخته چراکه کیفیت دارویشان با داروی مرجع مو نمی زند، بعد هم تا حالا کسی اینها را جایی ندیده است یک دفعه از زیر بته سبز شدند و کاسه کوزه ی ما را بهم ریخته اند!!!!!

خلاصه نوابغ به نتیجه رسیدند که اینها دیوانه نیستند بلکه دروغگو هستند و اصلا تولیدی در کار نیست. این را از یک جایی می آورند و پر می کنند. اینجوری نوابغ و عاقلان شبها راحت تر می خوابیدند. اما هرکس از داخلی و خارجی می رفت در آن کارخانه ی فسقلی یک جوری آب از دهانش راه می افتاد که اصلا انگار نه انگار که آن جا دارالمجانین است و دروغ های آنها را باور می کرد حتی سازمان غذا و دارو سه ماه ناظر مقیم فرستاد ولی نتوانست دروغ چارتا دیوانه را رو کند!!!

القصه دیوانگی این جماعت هرروز وخیم تر می شد. شروع کردند به کار روی داروهای بیشتر. عجیب هم سرعت داشتند و خب دیوانه بودند دیگر زن و همسر و بچه را ول کرده بودند، تفریح هم که بلد نبودند، استراحت هم برایشان قابل درک نبود، روزی چهارده پانزده ساعت سخت کار می کردند و اسفناک اینکه تعدادشان هم بیشتر می شد.

حالا جالب است که یک عمر ملت یک تلفن یا ایمیل زده اند و یک چشم آبی یک چیزی را فرستاده برای یک مو مشکی، و تازه یک مو مشکی دیگر رفته یک شرکت زده در دبی و یک فاکتور چندلا پهنا صادر کرده و با آن فاکتور چند لا پهنا آمده اند قیمت گرفته اند و چه بسا لطفشان شامل حال بیمار مملکت شده و تخفیفی هم داده اند و بعد آن مو مشکی یا یکی دیگرشان و حضرات زیر بار پول های عایدی از این تماسِ مشقت بار پاروها شکانده اند، اما به این جماعت دیوانه که رسید، گویی ریال ریال در آمدشان ،آن هم با آن عرق ریزی دیوانه واری که شرحش رفت، از حلقوم ناظران بیرون کشیده می شد و آنهم چقدر سخت. انگار خدایی نکرده این دیوانه ها عامل شیوع نوع جدیدی از دیفتری شده بودند !!!

دیوانه ها داروهای بیشتری که وارد بازار کردند فهمیدند (دیوانه بودند اما خر که نبودند) که فقط کیفیت و بسته بندی و جلوگیری از خروج ارز برای فروش خوب کافی نیست، بلکه یک علمی در دنیا هست بنام مارکتینگ. البته تا آن زمان هم به زعم خودشان مارکتینگ می کردند اما یجورایی عاقلانه برای همین سر و ته کار با هم جور نمی شد.

آنهایی که مارکتینگ بلد بودند همه درس خوانده ی مکتب چشم آبی ها و اصلا از جلوی دارالمجانین که رد می شدند دماغشان را می گرفتند. چه باید می کردند؟ بر اساس همان اصل اصیل "دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید” گذار یک سری دیوانه ی جوان و تازه نفس به اینها خورد. قرار بود این جوانها بروند در ینگه دنیا و عاقل بشوند. بیچاره ها پذیرش هایشان هم دستشان بود. اما همان عنصر معلوم حال عربده کش همراه آن God Father مخوف، معلوم نیست چه خدعه ای کردند که جماعت کثیری از آنها به دارالمجانین ملحق شدند. یکی شرکت جدید راه انداخت تا بازهم یک سری جلوگیری از خروج ارز کند هرچه می گفتند نیما جان، نه ببخشید مجنون جان کی به تو گفته این کار خوبی است؟! نه خودش و نه رفقایش به خرجشان نمی رفت.

یکی دیگر آمد که دیوانه بود از نوع اقتصادی، یکی از این شرکت های تازه تاسیس را دست گرفت و محصولاتی تولید می کرد که سرطان سینه را درمان می کرد؟! اصلا همین در اثبات جنونش کافی نیست؟!

یکی دیگر هم که جوانی به ظاهر برنا بود اما وضعبت دماغی وخیمی داشت و به دنبال فتح بازارهای اروپا بود.

تعدادشان خیلی زیاد بود دختر و پسر، خیلی هم خوشحال !!!! نمی توانم از همه ی آنها بگویم اما داستان بدون آن دیوانه ی قد بلند هیچ فایده ای ندارد. این یکی گفت من هرکاری را به خفن ترین شکل انجام می دهم. اینها هم گفتند ما مارکتینگ می خواهیم. جوان دیوانه کمی فکر کرد (بله دیوانه ها هم فکر می کنند) و گفت:” من انجام می دهم. کار سختی است اما یک مسیر میانبر دارد. مگر نمی گویید چشم آبی ها استادش هستند؟! پس من روی دست رفقای چشم سیاهِ چشم آبی ها نگاه می کنم و بعد طرف حساب ما هم پزشک چشم سیاه است. اگر ما همان کارها را بکنیم و هم وطن هم باشیم برنده ایم” شروع کردند. یکجوری کار می کردند که انگار سرباز سردار سلیمانی هستند دیوانه ها و مشغول فتح خاکریزهای داعش! این بیچاره ها آن خروج ارز را خیلی جدی گرفته بودند، با حفظ هر دلار به دلار شادی می کردند. پشتشان گرم بود که کل گروه چون دیوانه اند، در این دارالمجانین کم فروشی و بی کیفیتی راه ندارد. محصولات از نظر محتوی، شکل ظاهری و راحتی مصرف کننده عالی ترین بود و دیوانگی در حد کمال

ظاهرا همه راضی، هم پزشک هم بیمار و دیوانه ها خوشحال. هنوز هم پول کمتری با مشقت دیوانه واری بدست می آوردند و هنوز هم عامل شیوع دیفتری بودند.

اما داستان به این سادگی نبود. یکی اینکه آن ارزهای خروج نیافته برای خودش حکایتی داشت. آن ارزها می رفت و بعد درصد چشم گیری از آن را یک سری بابت آن تلفن یا ایمیل نوش جان می کردند. یک سری عاقل. یک سری آدم که سرشان به تنشان می ارزید مثل دیوانه ها تازه به دوران رسیده نبودند، زبان اجنبی هم بلد بودند به یک چیزی بنام MNC هم خیلی ارادت داشتند. (آخرهم نفهمیدیم چی بود). حالا موضوع این است که شما اگر عاقل باشی و راحت و آسوده هم نشسته باشی در دفتر شیک خودت و یک تلفن یا ایمیل بزنی و برایت کلی دلار حواله کنند، بعد جلوی پایت هم فرش قرمز پهن کنند و همه هم دنبال این باشند که خدمتی برسانند و مورد بنده نوازی قرارگیرند، بعد یک مشت دیوانه ی تازه به دوران رسیده ی فضول بیایند روی دست خودت نگاه کنند و کاسه کوزه ات را بهم بریزند، خوشت می آید؟ برایشان دست می زنی؟

توی دلشان می گفتند: "یک عمر در این مملکت عاقلان دیگری دارو تولید کردند یا کیفیت نداشت و یا بازریابی بلد نبودند یا دانش نداشتند و زود قابل حذف بودند، فقط همین ها را کم داشتیم که با این عقل ناقصشان هم تکنولوژی دارند، هم کیفیت دارندو هم بازاریابی بلندند”. همه را می شد کاری کرد این آخری دیگر مستقیم پا توی کفش عقلا بود.

برای همین علاوه بر شیوع نوع خاصی از دیفتری، مواجه شدند با اپیدمی تراخم . بیچاره دیوانه ها، از یک طرف یک سری مثلا تولید کنندگانی که از کیفیت و علم زمان چیزی نمی دانند به جانشان افتادند و از طرف دیگر یک سری ارزبران صحت مطالعه و جایزه و علمشان را نشانه گرفتند. دیوانه ها دیوانه بودند اما دل داشتند و می فهمیدند. دلشان می شکست. هرچه فکر می کردند می دیدندکه سخت کار کرده اند و دانش فنی بومی کرده اند و تمام کشورهای دیگر حسرت داشتنشان را می خورند و به بیماران و بودجه ی کشور کمک کرده اند، پس چرا انکارشان می کنند؟! چرا دوستشان ندارند؟! چرا همیشه متهم هستند؟! جرمشان را نمی فهمیدند …… دیگر بیشتر از این عقلشان قد نمی داد

بیست سال ارزبران هر آنچه خواستند کردند و همه گونه پا را از مدار اخلاق بیرون گذاشتند البته نه در این حد که ملت مثلا روی بسفر سوار کشتی بشوند (که اسمش بشود کرووووز!) یا اینکه بروند بازی فوتبال ببینند ها نه به این اسفناکی، خیلی روش های اتیکال (فکر کنم از اخلاقی یک مقداری اخلاقی تر است) و پروفشنال و خارجی مبتنی بر نص صریح پروتکل های MNCs . یک برنامه هایی که یک بار این قد بلند ما می خواست فقط دقیقا تحقیقات کند که ببیند چیست، مادرش گفت ما از اون خونواده هاش نیستیم و عاق والدینت می کنم اگر اونطرف ها بری!!!!

امروز آنقدر تحمل دیدن این دیوانگان فشار وارد کرده که وقاحت را با همان گلوهای دیفتری گرفته قورت دادنده اند و بر همان افعال خرده می گیرند و واسافاها سر می دهند. البته طفلی ها خیلی گناه دارند چون چند روز پیش دیدم یکی از آن ها درآمد خودش را با معلمین هم طراز می دانست!!! از آن روز فهمیدم که خیلی نباید به اینها سخت گرفت. اگر شما هم با حقوق معلمی بخواهید خرج خانواده ات را در کانادا بدهی آنوقت می فهمی که یک عده دیوانه نانت را آجر کنند یعنی چه!

داستان را گفتم بلکه شما جواب بدهید که این دیوانه ها واقعا کی هستند، مافیا، گرون فروش های بی وجدان، رانت خورهای بی رحم، حقه بازهای انحصار طلب یا دیوانه های زنجیری؟!

من خودم با مورد آخرموافقم چون اگر عده ای هستند که خودشان آرامش ندارند، شب و روز کار می کنند، یک جماعت سه هزار نفری دور خودشان جمع کرده اند که کار بکنند، نه خانه و خانواده ای خارج دارند و نه قصد خارج رفتن، فقط داروی جدید می دهند توی بازار و ذوق می کنند، تازه علاوه بر جلوگیری از خروج ارز خیرسرشان ارزآور هم شده اند و صادرات هم می کنند، کسی به کیفیتشان ایراد نمی گیرند می روند از جیب خودشان برای بالا بردن کیفیت هزینه می کنند، بعد از تمام متقلبین عرصه ی دارو بیشتر زیر ذره بین هستند و همه دنبال آن هستند که ایرادی از آنها بگیرند و چوب لای چرخشان گذاشتن هم جدیدا توسط یکی از مراجع دارویی واجب عینی تعیین شده، خب کاملا واضح است که اینها دیوانه ی زنجیری هستند

برای همین است که الان اگر مغز بسیاری در حوزه ی دارو را دانلود کنی این شعار را می شنوی: سیناژن اعدام باید گردد

بله می دونم شعار خیلی منطقی نیست اما آدمی که تحت فشار است شما توقع ساختن شعار منطقی هم دارید؟!

بانگ گاوی چه صدا باز دهد عشوه مخر

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

هرکه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

سایت شعار سال، با اندکی تلخیص و اضافات برگرفته از سایت خبری تحلیلی دارو و سلامت، تاریخ انتشار 25 آذر 96، کد مطلب: 11144، www.phana.ir


اخبار مرتبط
خواندنیها-دانستنیها
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
آخرین اخبار
پربازدیدترین
پربحث ترین