پایگاه خبری تحلیلی شعار سال

سرویس ویژه نمایندگی لنز و عدسی های عینک ایتالیا در ایران با نام تجاری LTL فعال شد اینجا را ببینید  /  سرویس ویژه بانک پاسارگارد فعال شد / سرویس ویژه شورای انجمنهای علمی ایران را از اینجا ببینید       
کد خبر: ۳۵۶۹۶۷
تاریخ انتشار : ۰۷ شهريور ۱۴۰۰ - ۲۱:۵۹
هگل به دنبال نقد رابطه و مناسبات میان حکومت و شهروندان جدید بود به این معنا که اطاعت بنده بی قدرت و نامستقل از ارباب و حاکم با قدرت، فرجام و دوامی خوبی نخواهد داشت و زمانی یک سیستم اخلاقی و با ثبات است که انسان‌های مستقل و آزاد، از آن اطاعت کنند.

شعار سال: 27 آگوست یا اوت، مصادف با روز تولد گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، فیلسوف بزرگ آلمانی و یکی از تاثیر گذارترین افراد بر فلسفه سیاسی معاصر مغرب زمین است.
 
کانت، هگل و مارکس را دایره المعارف و حاصل جمع فلسفه و اندیشه سیاسی غرب نام نهاده اند. به این معنی که از همه اندیشه های قبل خود (از افلاطون به بعد)، رگه هایی در تفکر آنها یافت می شود و همه اندیشه های بعدی تا به امروز، رگه ای از تفکرات این سه نفر را در خود دارند. هگل همچنین، نقشی در عقلانی کردن و پیوند شریعت مسیحیت با مدرنیته، داشته است.
 
اما شهرت فردریش هگل در میان دانش آموختگان فلسفه و سیاست، بیشتر به خاطر غامض بودن نوع اندیشه ها و نوشته های اوست که کمتر کسی می تواند به فهم درست آن نائل شود و یا در انتقال یافته های خود، توفیق یابد. حتی برتراند راسل (به عنوان شارح بزرگ فلسفه غرب) نیز، وی را مشکل فهم‌ترین فیلسوف غرب معرفی می‌کند.
 
شاید به همین دلیل است که در ایران، اندیشه های هگل، خیلی مورد توجه و تامل واقع نمی شود، در حالیکه او، کلید فهم اندیشه معاصر و کسی است که فلسفه را به جامعه شناسی متصل می کند. با این اوصاف، هگل را چگونه می توان فهمید؟
 
چگونگی فهم هگل
 
فهم هگل از لابلای کتاب های او، بدون شناخت شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه آلمان در سال‌های بعد از انقلاب فرانسه کار مشکلی است. به هرحال او در دوره ای زندگی می کرد که طغیان های ناشی از انقلاب فرانسه در سراسر اروپا در حال گسترش بود و کشور او در موضع تفرقه و ضعف قرار داشت و لزوم شکل گیری دولت مقتدر احساس می شد. اندیشه دولت محور هگل و تشویق همگان به نظم و ترس و اطاعت که بعدها مورد سوء استفاده فاشیسم قرار گرفت، از همین دغدغه های او ناشی می شد.
 
یکی دیگر از راه‌های شناخت هگل، توجه به اندیشه دو اندیشمند بزرگ قبل و بعد از او یعنی امانوئل کانت و کارل مارکس است. کانت برخی تاملات فکری هگل را به زبان ساده تر و مارکس آن را با صورتبندی نظری منسجم تری ارائه کرده است.
 
در مواقعی، بویژه آنگاه که سرآغاز حرکت تاریخ را تبیین می کند و آن را «مبارزه افراد برای شناخته شدن» می داند در صدد پاسخی به هابز است که «وضع طبیعی» را نقطه حرکت تاریخ می دانست.
 
هگل در ۱۷۷۰ میلادی (یعنی ۱۹ سال قبل از پیروزی انقلاب فرانسه) در اشتوتگارت آلمان متولد شد و تا قبل از اینکه در سال ۱۸۳۱ با ابتلا به بیماری وبا بمیرد چندین اثر مهم خلق کرد که یکی از آنها کتاب «خدایگان و بنده » است که البته بخشی از کتاب اصلی او، یعنی «پدیدار شناسی روح» به حساب می آید.
 
مرحوم حمید عنایت بر این کتاب پیشگفتاری نوشته که تا حدی به درک اوضاع و زمان زیست سیاسی هگل کمک می کند. به نوشته او تصور غالب در آن زمان این بود که انقلاب فرانسه پایان تاریخ است و آنچه بعدها اتفاق می افتد چیزی جز گسترش آرمان های انقلاب فرانسه نیست. بعد از این مرحله، انسان دیگر به فلسفه نیاز ندارد و به هنر و عشق، دلخوش و مشغول خواهد بود. تمرکز هگل بر همین شرایط بوجود آمده بعد از انقلاب فرانسه است که آنچه انتظار می رفت محقق نشده بود. البته گفته مشهوری وجود دارد که می گوید تمام نظریه های قرن ۱۹ حول همین سوال شکل گرفت که چرا انقلاب فرانسه شکست خورد؟
 
هگل و سنت های فلسفی غرب
 
یکی از سنت های فلسفی غرب در قرن ۱۸ که مورد بررسی عمیق کانت قرار گرفت و بعدها به هگل رسید، مسئله نسبت ایده (ذهن) و ماده (عینیت و واقعیت) بود. یعنی اینکه آیا تحولات یا پیشرفت های فردی و جمعی از ایده ها ناشی می شود و یا این ماده و شرایط عینی و بیرونی است که بر ذهن اثر می گذارد و ایده را شکل می دهد؟ کانت که پایه گذار فلسفه ایده آلیسم بود، بطور طبیعی طرفدار ذهن بود.
 
مارکس بعدها ادعا کرد که باید از ماده به ایده رسید. یعنی این درگیری های طبقاتی و اقتصادی در بیرون است که اندیشه و فرهنگ را پدید می آورد. هگل ضمن پایبندی به ایده آلیسم، از مفهوم «خودآگاهی» یاد می کند که نتیجه گذر ذهن از مراحل مختلف تا عینیت آن در قالب ازادی و تغییرات عینی و بیرونی است.
 
هگل دو مفهوم «ذهن» و «دیالکتیک» را از کانت می گیرد و تا حد ممکن بسط و پرورش می دهد. دیالکتیک به این معنا که هر چیزی در جهان، ضد خودش را پدید می آورد و برخورد این دو، پدیده ها یا شرایط جدید تری پدید می آید. هگل معتقد بود که شرایط تاریخی، محصول برخورد دو نیروی متضاد است.
 
«هر آنچه در عالم خلقت می‌بینیم دارای ضدی است. شما نمی‌توانید به زندگی بدون مرگ بیندیشید» این موضوع را بعدها مارکس در قالب تز و آنتی تز و سنتز فرمول بندی کرد.
 
یک مفهوم بسیار کلیدی تر در فلسفه هگل که بدون آن خوانش آثار او، از آن چه هست مشکل تر می شود، مفهوم «روح» یا «روح زمانه» است که آنرا به اسب سفیدی تشبیه می کند که در تاریکی تاریخ در حال حرکت است.
 
روح زمانه مجموعه ای از افکار و احساسات متبلور شده در یک قالب زمانی خاص است و هر رویداد تاریخی، نتیجه تحقق همین روح زمانه است. منشاء این روح هم قدرت مطلق خداست که در جهان و طبیعت از ازل تا ابد جاری است.
 
به عبارت ساده تر، اگر مثلا کسی قهرمان اسب سواری و یا رهبر یک جنبش سیاسی می شود، این ادامه همان استعداد نهفته ای است که در نیاکان او نیز وجود داشته که با روح زمانه سازگاری نداشته و محقق نشده است، اما اکنون خود او ندانسته آلت روح زمانه شده و این توانایی به فعلیت می رسد.
 
این روح زمانه به مانند ترکیب نور و دما و بادی است که می وزد و باعث رویش او می شود. به همین دلیل تمام قهرمانان، خودشان ساخته روح زمان یا تاریخ اند نه اینکه آنها تاریخ را ساخته باشند. تاریخ را قهرمانان نمی سازند، آنها در بستر تحولات تاریخی متولد می‌شوند.
 
مراحل خودآگاهی در ذهن انسان
 
با این مقدمه به سراغ بررسی کتاب«خدایگان و بنده» می رویم که دو بخش اصلی دارد؛ نخست سیر تکامل «ذهن» و سپس تضاد یا پیکار سرنوشت ساز «ارباب و بنده». مفروض کتاب این است که «بندگی» یک مرحله ضروری از تاریخ بشر است(ص ۱۲) و تا کسی بندگی نکند و برای عبور از بندگی تلاش و پیکار نکند، به آزادی نمی رسد و ارزش آن را درک نمی کند. سپس او توضیح می دهد که چگونه می توان از بندگی به آزادی رسد؟
 
به نظر هگل، انسان وقتی «ایده» را شناخت و به خود آگاهی رسید، به آزادی می رسد. اما پس از احراز خودآگاهی، باید از سه مرحله عبور کند تا نهایتا به «آزادی» برسد:
 
نخست مرحله رواقی: که انسان در شوق آزادی به سر می برد و از ارباب و شکنجه نمی هراسد. در این مرحله از همه چیز آزاد است. اما مرحله بدوی در زندگی است که تفکراتش انتزاعی است.( مرحله احساس)
 
دوم مرحله شکاکیت: که همه چیز حتی آزادی را نفی می کند اما به شکل تناقض آمیزی خواهان آزادی است. میان روح و تن او دوگانگی وجود دارد (مرحله آرزو)
 
سوم مرحله آگاهی اندوهبار: که انسان به خاطر سرگشتگی ناشی از دوگانگی روح و جسم به خدا پناه می برد و به دامان مذاهب (مسیحیت ) می افتد تا به آرامش برسد.
 
بعد از این مرحله، نهایتا دچار درجه ای از عقلانیت می شود که آغاز رنسانس و نشانه آغاز حکومت مطلق عقل بر زندگی آدمی است( ص۱۴).
 
آرزو و پیکار
 
به نظرهگل، تاریخ انسانی از آرزو کردن شروع می شود و برای محقق شدن همه این آرزوها ( چون ممکن است با آرزوهای دیگران در تعارض باشد) نهایتا درگیری پیش می آید. دسته ای پیروز می شوند که «خدایگان» یا ارباب نامیده می شوند و دسته مقهور و تبدیل به «بنده» می شوند.
 
یعنی انسان در حالت موجود یا بنده است و یا ارباب. کنش، جدال یا دیالکتیک تاریخی میان ارباب و بنده، به تاریخ انسانی شکل می دهد و خودآگاهی انسان زمانی فرا می رسد که در پایان این جدال ها، رفع همیشگی جدال ها فرا برسد (ص۳۸).
 
انسان وقتی به خود می آید که میل و آرزو داشته باشد. برخی آرزوها این است که انسان بخواهد خودش و جانش را حفظ کند که این آرزوی حیوانی است و کمکی به خودشناسی نمی کند. پس انسان باید به دنبال آرزوی غیر طبیعی و غیر حیوانی باشد و حاضر باشد جانش را در راه تحقق آرزوهایش به خطر بیندازد؛ در حقیقت با این به خطر انداختن جان است که به خودآگاهی می رسد.
 
بعضی وقت ها، انسان آرزویی می کند که همان آرزو، آرزوی دیگران هم هست« تاریخ انسان، تاریخ آرزوهای ارزوی شده است» (ص۳۳). یعنی اینکه من ارزشی دارم که مطلوب فرد دیگری هم هست. اینجا است که از برخورد آرزوها، نبرد و پیکار شروع می شود تا مورد «ارج شناسی» قرار بگیرم یعنی آرزوهای من به رسمیت شناخته شود.
 
این پیکار ادامه می یابد، اما نباید به کشتن دیگری منجر شود. هگل می گوید دیگران را نکشید بلکه بنده خود کنید تا برای شما کار کنند و سبب تغییر شوند. وقتی کسی حاضر نباشد برای تحقق آرزوهایش جانش را به خطر بیندازد، در این نبرد شکست می خورد، اما کشته نمی شود بلکه تسلیم و بنده، فرد پیروز می شود. پس بنابراین همه جنگ ها به این خاطر است که ارج انسان توسط دیگران شناخته شود و اگر شما بترسید شکست می خورید و باید بندگی کنید.
 
دیالکتیک تاریخی بنده و ارباب
 
بعد از اینکه ارباب و بنده مشخص شدند، بنده باید آرزوهای ارباب را به رسمیت بشناسد و برای تحقق آن کار کند. ارباب هم نیاز دارد که مرتب از سوی بنده شناخته شود و مورد «ارج شناسی» قرار گیرد.
 
یعنی حقیقت ارباب از سوی بنده مورد شناسایی و تایید قرار بگیرد. ارباب همچنین می کوشد تا از طریق کار بنده، به دگرگون کردن بیرون بپردازد و لذت ببرد. به عبارتی بنده واسطه ارباب و چیزهای بیرون است(ص ۵۴).
 
بنده ای که در بیرون توسط ارباب سرکوفت خورده، از واقعیت های عینی گریزان است و مجددا به درون خودش بر می گردد و مجددا آماده نبرد برای استقلال و رهایی می شود.
 
ابزار نبرد بنده، همان کار اوست. اما در مقابل، ارباب سرخوش از پیروزی، دچار بی تحرکی و تن آسایی می شود. یعنی بنده تلاش می کند که از بندگی رهایی پیدا کند، اما ارباب در تلاش نیست تا از ارباب بودن رها شود.
 
به این ترتیب بنده با کار کردن، سبب پیشرفت انسانی، اجتماعی و تاریخی می شود و تبدیل به ارباب طبیعت می شود. تمام اتفاقات مثبت زندگی بشر بویژه امور صناعی ( دست سازها و صنعت) هم از از محل کارکردن همین بنده آغاز می شود نه تن آسایی«ارباب». بنابراین « تاریخ را باید از دیدگاه بنده نوشت»(ص ۶۰).
 
توجیه حکومت کارگران
 
به عقیده هگل اگر امور مثبت جهان را بندگان با کار خود سامان می دهند، پس باید به دنبال حکومت کارگران نیز بود. این حکومت که از بطن کار و دگرگونی روز افزون حاصل می شود، متفاوت از حکومت مفت و بی خاصیت اربابان است. پس آینده تاریخ بشر نه به ارباب جنگاور، بلکه به بنده کارگر تعلق دارد.
 
بنده ای که سال‌ها طعم شکنجه و بدبختی را چشیده و تجربه بندگی کسب کرده، اشتباهات ارباب را تکرار نخواهد کرد. او در روند کارکردن، ضمن اینکه چیزی را تغییر می دهد، خودش هم تغییر می کند و بواسطه همین کار، خودش را هم باز می شناسد و برخلاف اربابان، غریزه مصرف را در خود نابود می کند.
 
استفاده فاشیست ها از نظرات هگل
 
هگل بعد از این، اهمیت و ارجحیت بنده را با شیوه کار او توضیح می دهد. به نظر او انسان باید بوسیله کارش بر اضطراب از مرگ چیزه شود. البته صرف کار کردن به تعالی انسان منجر نمی شود. کار اگر بخواهد به عنصر آزادیبخش تبدیل شود باید به دو عنصر «خدمت» و «انظباط» همراه با درجه‌ای از «هراس» مجهز شود.
 
او هراس انسان از ارباب را مبنایی برای تغییر و تحول می داند و معتقد است که وجدان انسان باید مزه نوعی از هراس مطلق را چشیده باشد وگرنه دچار خودسری یا نوعی آزادگی می شود که مجددا از درون دچار نوعی بندگی خواهد شد (ص۷۵).
 
بنده اگر هراس مطلق نداشته باشد اصلاح طلب می شود و تغییر زیادی ایجاد نخواهد کرد بلکه باید هراس مطلق داشته باشد و به عنوان یک انقلابی دگرگونی های عمیق تری در جهان ایجاد کند. این نکته ای است که بعدها فاشیست ها از آن استفاده کردند و فرمانبری از حکومت های نظامی را توجیه کردند.
 
فرجام کار بنده
 
به باور هگل، چون منافع ارباب با شرایط موجود جهان تثبیت شده است، بنابراین او قادر به تغییر جهان نیست چون اگر این جهان نابود شود، او نیز نابود نخواهد شد(ص۷۶).
 
از اینرو، تنها بنده می تواند بوسیله کار اجباری و اضطراب آمیزی که در خدمت ارباب انجام می دهد، این جهان را دگرگون و خویش را نیز دگرگون کند. با دگرگونی جهان شرایط عینی ساخته می شود.
 
وقتی شرایط «ذهنی» به «عینی» تغییر کند دوباره بنده به دنبال نبرد رهایی بخش ناتمام قبل خود می رود که از ترس مرگ رها کرده بود. در این نبرد بنده کارگری که به خود آگاهی رسیده است بر ارباب ناخودآگاه پیروز می شود و حکومت مطلوب مستقر می شود.
 
پایان سخن؛ حکومت ها کاری کنند که انسان های مستقل از آنها اطاعت کنند نه بندگان!
 
هگل در کتاب «خدایگان و بنده» می خواهد بگوید که تمام تاریخ، مبارزه افراد برای خود آگاهی و شناخته شدن از سوی دیگران است و اگر انسان دچار خودآگاهی نشود نمی تواند آرزو و آرمان و هدف داشته باشد. وقتی هم آرزو و آرمان داشته باشد با دیگران دچار تعارض و درگیری می شود.
 
در این درگیری ها هم، اگر حاضر نشود تا پای جان مبارزه کند، حتما شکست می خورد و بنده می شود. اما تلخی ها و سختی های بندگی مجددا او را به فکر رهایی می اندازد. برای رهایی کار می کند و نتیجه کار او منجر به تولید، صنعت، تغییر جهان و پیشرفت می شود.
 
در مجموع هگل با اعتقاد به دیالکتیک تاریخی می خواهد بگوید که مبارزه طبقاتی( میان ارباب و بنده)، نقطه آغاز و حرکت تاریخ است و تمام جوامع برده‌داری، با کار و ترس بنده متحول شده اند. کار و ترس از مفاهیم اساسی در ایدئولوژی فاشیسم بود.
 
از اینرو، بعضا هگل متهم می شود که دولت سالاری، نظم، فرمانبرداری و ترس در اندیشه او به گسترش فاشیسم در قرن بیستم کمک کرده است. همین ایده ها نیز به شکل دیگری در خدمت مارکس و مارکسیست ها قرار گرفته است.
 
اما حرف اساسی این فیلسوف بزرگ مربوط به نظام برده داری نبود و از نوعی بردگی جدید سخن می گفت که خود انسان ها، زمینه بردگی ذهنی خود و اربابی و خدایی دیگران را مهیا می کنند.
 
هگل به دنبال نقد رابطه و مناسبات میان حکومت و شهروندان جدید بود به این معنا که اطاعت بنده بی قدرت و نامستقل از ارباب و حاکم با قدرت، فرجام و دوامی خوبی نخواهد داشت و زمانی یک سیستم اخلاقی و با ثبات است که انسان های مستقل و آزاد، از آن اطاعت کنند.
 
بعدها، کارل مارکس روش «دیالکتیک» هگل را گرفت، اما نگرش او در باب ارجحیت امور ذهنی بر امور عینی را زیر سوال برد و تفسیر خاصی از زیربنا و رو بنا ارائه کرد که ایده و فکر و فرهنگ و ایدئولوژی و دولت را روبنا و اقتصاد را تعیین کننده تر از آنها دانست. او بر خلاف هگل، اعلام کرد که منشا حرکت تاریخ ماده است نه روح و به این ترتیب تفسیری مادی از انسان ارائه کرد.

 
منبع: هگل، فردریش، خدایگان و بنده، با تفسیر الکساندر کو‍ژو و ترجمه حمید عنایت(تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۸۷)
 

شعارسال، با اندکی تلخیص و اضافات برگرفته از سایت خبری تحلیلی کارخانه دار ، تاریخ انتشار: 7 شهریور1400، کدخبر: ،www.karkhanedar.com

اخبار مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار
پربازدیدترین
پربحث ترین